۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه
حضرتِ صبر سلاماللهعلیها
۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه
۱۳۸۹ تیر ۱۵, سهشنبه
گرگ باران دیده. [ گ ُ گ ِ دی دَ / دِ ]
آزمودهکار و گرم و سرد روزگار ديده. ظاهر آن است که گرگبچه از باران میترسد و در وقتِ باران از سوراخ خود برنمیآيد هرچند گرسنه و تشنه باشد؛ اما چون گرگی بيرون خانهی خود باشد و از اتفاقات او را باران درگيرد و ببيند از او آفتی و ضرری نمیرسد، بار ديگر دلير میشود و از باران خائف نمیگردد…
۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۲۳, دوشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه
آمد پیلِ ما را باز هندستان به یاد
ياد يعنی هماين الانی که فکر کنم دلم را چند نفری انداختهاند توی آب بیآن که حواسم بهش باشد و ببينم کِی اينطور خيس و سُر و خنک شده. اينوقتهایِ من خُب يعنی اينکه کسی يادم افتاده. حواست هست که هوای مسجد گوهرشاد ساعت ندارد. داری از روزِ بلندت خداحافظی میکنی که در سرت میپيچد. گوهرشادی هم که میگويم يعنی ياد آبهايی که خيلی خيلی خوب و خرامان و زندهاند. يعنی يک آسمان رنگ نيلی که آهسته آهسته همهجاها را بغل گرفته و آرامشان کرده.
دوستداشتنیترين و پرزندگیترين نفسهايی که کشيدهام سحرهايی بودهاند که تنها يا تو جمعهای خرکیمون تا سحر توی صحن و حياتچههای بيرونی مینشستيم و با بادی که بعد از وضو گرفتن در حوضهای آن وسط دورمان میکرد میلرزيديم و در حد مرگ سبک میشديم. بعد قبل از اينکه سر و صدایِ سحرشان بلند شود يادمان میافتاد که برای چی نيمشبان و هزار آب به صورتزنان تنمان را از زمين کنديم و آمديم.
خوب و بدِ چشيدن اين لحظهها با خودشان است. با اينکه يادت میافتد چهقدر کم زندگی کردهايم و عمرمان به زور به روز میرسد. شرمنده. ای که تا روز قيامت حالِ ما اينجور باد.
[+]
۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه
این شهر خفهام میکند
-يادم هست که ده دوازده سال پيش، در ميزگرد سينمای دينی که در ماهنامهی دنيای تصوير چاپ شد، شما داستان کسی را تعريف کرده بوديد که در قايقی با هم روی آب میرفتيد...
چه يادت مانده. تعريف کن ببينم چه قدرش يادت هست.
-بعد آن فرد همراه شما شروع کرده بود صحبت از دين و خدا و پرهيزگاری و جهان غيب، تا اين که خطراتی برای آن قايق پيش آمده بود و ناگهان حرف و اخلاق و اعتقاد همراه شما برگشته بود...
آره، و حالا انگار میشود چنين اتفاقی را به جامعه تعميم داد.
+ اين شهر خفهام میکند، گفتوگوی امير قادری و محمد قوچانی با ابراهيم حاتمیکيا، فروردين ۸۷، شهروند امروز.
۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
اگر رسیدن بهار را صبر کنی، شترها نشانات میدهم.
به سَرِ مناره
اُشتُر،
رَود و فغان برآرد: که
«نهان شدم من اينجا، مکنيد آشکارم.»
شتر است مردِ عاشق
سرِ آن مناره عشق است،
که منارهها ست فانی و
ابدی است اين منارم.
تو پيازهای گل را
به تکِ زمين نهان کن،
به بهار سر برآرد
که من آن قمرعذار ام.
۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه
خوش به حالات زمین، از امشب.
من آهو، در بند، گرفتار
ضامن میخوايم آقا!
۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه
با يک جهان رغبت
مرا خوانی و
من دوری کنم
با يک جهان رغبت
چنين باشد، بلی
آن کس که بختش
واژگون آمد
مگو:
«وحشی!
چهگونه آمدت اين مهر در سينه؟»
همیدانم که خوب آمد،
نمیدانم که چون آمد.
۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه
با هماین سنگ و کلوخها شاید بشود این دره را تکانی داد
۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه
۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه
30
کارهای عالم بدينسان میرود. نبينی صلح و دوستیِ بهار در آغاز اندک اندک گرمیای مینمايد و آنگه بيشتر؟ و در درختان نگر که چون اندک اندک پيش میآيند: اول تبسمی، آنگه اندک اندک رختها را از برگ و ميوه پيدا میکند و درويشانه و صوفيانه همه را در ميان مینهند، و هرچه دارد جمله در میبازد.
پس کارهای عالم را و عُقبیٰ را، جمله را، هرکه شتاب کرد و در اول کار مبالغه نمود، آن کار ميسرِ او نشد.
فيهِ ما فيه
۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه
مستان سلامت میکنند…
عليک السلام آن باشد که بيايی
نه آنکه از دور بگويی و بنويسی.
بدان وصال که در يک خانه ايم
قانع نبايد بودن،
بلکه
بدان که در يک پيراهن جمع باشيم
قانع نبايد بودن،
پشيمانی آرد.
آقای جلالالدين محمد بلخی
از زبانِ مايی که امروزِ ۲۷ رجبمان هم آنی که بايد، نبود.
۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه
بیا که مهمانی
ای ديدنات آسايش و خنديدنات آفت
گوی از همه خوبان بربودی به لطافت
هر ملکِ وجودی که به شوخی بگرفتی
سلطان خيالات بنشاندی به خلافت
گويند برو تا برود صحبتات از دل
ترسم هوسام بيش کند بُعدِ مسافت
آن را که دلآرام دهد وعدهی کشتن
بايد که ز مرگاش نبود هيچ مخافت
صد سفرهی دشمن بنهد طالبِ مقصود
باشد که يکی دوست بيايد به ضيافت
هر ملک… : خدا س بيت. از ديدن و خنده شروع شده و با شوخی رسماً موردِ عنايت قرار گرفته. تازه بعدش هم خيالاش مشغولِ حکمرانی اه و رهاش نمیکنه.
آن را که… : وقتی دلارام (دلآرام)ی بهت میگه میکشمات (يا الفاظی از هماين دست) از کشته شدنات نترس.
صد سفرهی… : يهجور لايفاستايل اه اصلاً اين. طالبِ مقصود، جنابِ خواهنده، چهقدر سفره پهن میکنه و ديگران را مهمان، به اميدِ اينکه روزی، دوستی، قدمرنجه کند.
۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه
هماون ماست به مثابهی ایستادگی
«باش پسر جان. ما خودمون بچه که بوديم، وامیستاديم تا صبح دولتمون بدمه.»
۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه
بعد چهل شب میخواهی رغبتی هم مانده باشدمان؟
رویِ دورِ تندِ فرسودن. نشستهايم بیهوده. میآييم به دادِ صبرمان برسيم، نمیرسيم. میرود. میآييم دست ببريم به آسمان، که بيا ما را تا يه جايی برسان، نمیرود. نمیبرد. برای که آمدهای آخر ای شبِ بیآرزو؟
روزگاری دنبالِ مجال میگشتيم، مگر که «پيش» آيد و چارهای شود. آمد و نشد. الان خودِ مجال هم افتاده گوشهای؛ مستأصل. هماينشکلی هم. لاماش تکيه داده به ديوار و زانوهایِ الف را جمع کرده در جایِ خالیِ سينهش. بهش هم بگويی دعايی کن، چيزی بخواه، اينچوناين شبی ست آخر؛ مثل ميت نگاهت میکند که دست بردار. ميماش میافتد پايينتر.
سجادهی گشوده. مای بیرغبت. شبی که انتظار دارد. اللهم يسر. اللهم يسر وأعن.
«بر اين يتيمان که نگاه میکنی
گريه میکنند
گريه
يا علی
يا علی
ماه در پسِ پشتِ تو که سر به چاه میکنی
…»